بوستان رمان

دسته‌بندی نشده

 

 

دانلودرمان سرنوشت دو همسان نوشته  raha*mکاربرانجمن نگاه دانلودبرای

موبایل ،کامپیوتر،آندروید،تبلت ،آیفون ،آیپد

خلاصه: داستان تنهاییای یه دختر ، یه دختر که با وجود آدمای اطرافش تنهاست…. وجودش عجین شده با تنهایی …. همه ازش میخوان که مقاوم باشه، که با سرنوشت بجنگه ولی مگه یه دختر چقدر توان داره؟ …. اون منتظره منتظر روزی که بازی سرنوشت باهاش تموم بشه و به آرامش برسه، یه آرامش ابدی …. 

مقدمه: 

گاهی وقت ها فکر میکردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز میکشاند …. اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم و تا چشم گشودم دیدم که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ، وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از اوج غرور به قعر دلتنگی سقوط کردم …. وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف که از درز پنجره سکوتم ، گونه دلم را نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست، باور کردم که همیشه یک پایان انسان را به سمت آغازی دیگر نمیکشاند …. گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر …. گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست …. گاهی باید پشت حصارحسرت در خاطرات زمانی که، دستهای دلمان را گره کور عشق زدیم و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم …. باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست وباور کرد پایان را بی آغازی دیگر ….

 

دانلودرمان دوئل دل ۱۷ شهریور ۱۳۹۴

 

 

 

دانلودرمان دوئل دل نوشته مدیاخانوم کاربرانجمن نودهشتیا برای موبایل

کامپیوتر،آندروید،تبلت ،آیفون ،آیپد

مقدمه :در فضای خفقان آور و ترسناکِ میانتان هر روز برای زنده ماندن کمی بیشتر از قبل دست و پا زدم.

نه اینکه زندگی کردن را یادم نداده باشند… نه..!!

فقط میانِ این دود و باروت، هر روز کمی بیشتر از دیروز نفس کشیدن را فراموش کردم..

خط فرضی و قرمز میان حفره های تفنگِ شما، مرز میانِ احساس و زندگی ام را ساخت…

پابرهنه و محکم، در این فضای کوچک و مرگبار ایستادم و از احتمالِ کشیده شدنِ هر لحظه ی ماشه هایتان نهراسیدم..

اما شما فراموش کردید که قلب و سینه ی من جایگاه و ماوای اول و آخرِ گلوله هایتان خواهد بود!

بخشی از رمان :پاهایش از شدتِ سر ما آنقدر بی حس شده بود که حتی نیشگون های پشتِ سرِ همِ میترا را هم حس نمیکرد. بی خیال و آسوده گاز دیگری به ساندویچ پر و پیمونِ سوسیس اش زد و با دهنِ پر برای میترا چشم غره رفت. میترا که دیگر کار را از کار گذشته میدید آرنجش را روی زانویش تکیه داد و دستش را روی شقیقه اش گذاشت. 

 

 



برچسب ها
X بستن
X بستن