بوستان رمان

داستان کوتاه کوزه

داستان کوتاه کوزه ۲۵ خرداد ۱۳۹۴

داستان کوتاه کـوزه

 

 

خشک بود و تَرَک برداشته. با دو دستانم به ظرافتی که گویی می خواهم جام شیشه یی را بردارم، بلندش کردم و روی میز گذاشتم. تشنه بود و به جرعه آبی سیرابش کردم. پاهایم را آهسته تکان دادم و او را در آستانه سفری نو قرار دادم! چشمانش را بست و دستانم شروع به نوازش کردنش. به خاطر اینکه خشکی دستم آزارش ندهد، مدام با ظرف آبی که در کنارم بود تَرَش میکردم. دستانم را گاه به درونش میبردم و گاه بیرونش را لمس می کردم و پاهایم مدام تکان میخورد! کارش که تمام شد و از حرکت باز ایستاد، نگاهی به خودش که هنوز خیس بود و به دستانم که هنوز خیس بودند، انداخت. کوزه آبِ سفالیی که برای تو درست کرده بودم باید خشک میشد! کوزه را در کوره نهادم تا پخته شود…پخته شود تا تحمل گرمای دستان تو را داشته باشد. همان گرمایی که سالهاست مرا سوخته…!

 

 

بیوگرافی نویسنده

مدیر سایت بوستان رمان هستم دانشجوی رشته ی مهندسی عمران از دیار زاینده رود امیدوارم از خوندن رمان های این سایت لذت کافی رو برده باشین

مشاهده تمامی 843 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.


برچسب ها
X بستن
X بستن