بوستان رمان

داستان کوتاه پرنسس خانواده ی سرمدی

داستان کوتاه پرنسس خانواده ی سرمدی ۲۹ تیر ۱۳۹۴

داستان کوتاه پرنسس خانواده ی سرمدی

 

 

به نام خداوند جان و خرد

توجه:اسامی ونام های به کاربرده شده کاملا اتفاقی است و بدون هیچگونه منظور وقصد توهین به فرد خاصی به کار برده شده
برداشت آزاد!
کانال ها را بی هدف عوض می کرد.خودش هم نمی دانست دقیقا به دنبال چیست.فقط دنبال چیزی می گشت که سرگرمش کند.بازهم پدر دیروز برای ماموریت روانه ی سفر شده بود و امروز هم مادر از صبح بیمارستان بود.همه در بیمارستان چشم انتظار تنها پرنسس خانواده بودند.این نوزاد قبل از به دنیا امدنش هم عزیز کرده ی همه بود…محمود خان سال ها چشم انتظار نوزاد دختری بود تا به عنوان نوه در اغوشش بگذارند…به قول پدرش برای تنوع هم که شده باید دختری در این خانواده به دنیا می آمد. یا حداقل این طلسم پسر زایی زنانِ خانواده ی سرمدی می شکست…حالا پدرش نبود تا شکستن طلسم چند ساله ی این خانواده را ببیند…عروس کوچک محمود خان،شیرین خوب میخ خودش را همین اول کار کوبیده بود!.. ودست جنبانده و به سال نرسیده حامله شد!!
عمومحسن امروز بابا می شد و از بین شش برادر بزرگترش سربلند از اینکه پدر پیرش را به آرزویش رسانده بود پشت بلوک زایمان بی تاب دیدن دخترکش و دل نگران همسرش انتظار می کشید…
شیرین را امروز اورژانسی به بیمارستان رسانده بودند… همه تا لب گور رفتندو برگشتند که خدایی نکرده اتفاقی برای پرنسس و مادرش نیافتاده باشد.
حوصله ی دیدن فیلمی را که اخرش مشخص بود را نداشت..بالاخره پایانش مشخص بود و فردا می توانست این پرنسس را ببیند…
ساعت از شش عصر هم گذشته بود و مادرش خیال برگشتن نداشت…سمت یخچال روانه شد تا خیالش از بابت شام راحت باشد..بادیدن قابلمه ی پر از باقالی پلو وتکه ماهی باقی مانده ازشام دیشب آه از نهادش بلند شد..از غذای تکراری متنفر بود…حرصش گرفت از بچه ای که نیامده برنامه هایش را به هم ریخته بود..هرچند غذا خوردن جزو برنامه محسوب نمی شد اما برای پسر شکمویی مانند او که تک فرزند و عزیز مادر بود اُردر دادن برای وعده های غذا هم جزو برنامه بود!
بَدش نیامد تا دلی از عزا در آورد.شماره ی فست فودی مورد نظرش را گرفت تا پیتزا سفارش دهد.فکر کرد که تنهایی نمی چسبد…. نوچی کرد و به ناچار شماره ی سهیل را گرفت.حالا چه مشکلی داشت تا محض رضای خدا هم که شده دست به جیب شود و پسر عموی شکمو تر از خودش را مهمان کند تا از این تنهایی خلاص شود…
-الو..سهیل
-سلام
-سلام….خوبی؟
-بد نیستم
-کجایی؟دور و برت شلوغه برو یه جا آرومتر صدات نمی یاد
-بیرونم
-نگو که داری می ری بیمارستان(…) زیارت پرنسس
سهیل خنده ی کوتاهی کرد وگفت
-نه بابا مگه وقت قحطه که همین امشب برم..الان فقط زن ها می رن عیادت..تنهایی؟زن عمو هم رفته عیادت؟
-نه بابا عیادت چیه..مادر من از صبح رفته خودش پرنسس رو به دنیا بیاره
اینبار سهیل زد زیر خنده:خب حالا…پاشو بیا بیرون یه هوایی بخور
-حوصلم نمی کشه..گرسنمه می خوام پیتزا سفارش بدم تنهایی نمی چسبه …پاشو امشبو بیا اینجا
همانطور که حدس می زدسهیل بی درنگ پذیرفت.
-اَی به چشم تو یکی دیگه هم اضافه کن من ربع ساعت اونجام
-یکی دیگه واس چی؟
-سهیب خونه تنهاس با اون می یام
-اَی بابا نگفتم اون قُل مفت خورت رو هم ببندی به خیکم
-می خوای همون تنهایی کوفت کن هوم؟
-جهنم و ضرر..هر دو تا تون مفت خورین..دیرنکنی
-اوکی..فعلا
-فعلا
ناچار سه تا پیتزا به همراه نوشابه سفارش داد و منتظر نشست.
از سر وصدا هایی که می رفت به داد و فریاد تبدیل شود می شد حدس زد که همسایه ی واحد کناری بازهم زده اند به تیپ و تار هم…خانم مقصودی زن میانسالی بود که پنج ماهی میزبانی برادرکوچکترش را می کرد…. مثل اینکه باهم دعوای خواهر برادری داشتند…به لطف دیوار ها و درب و پنجر های عایق صدا حرف هایشان زیاد به گوش نمی رسید.
بیست دقیقه ای را با شنیدن اصوات نا مفهومی که حدس می زد بیشترشان فُش باشد را گذراند…بلند شد و به تراس رفت تا کوچه را برای یافتن پیک نگاهی بیاندازد که پسر ها را جلوی درب دید.برگشت به پذیرایی و دکمه ی آیفون را فشرد.درب ورودی را بازکرد و در چارچوب درب به استقبال پسر ها ایستاد…صداها واضح تر و بلند تر به گوش می رسید
خانم مقصودی:خبر مرگت باید الان اینو به من بگی؟هـــــــان؟الاااااان؟ بعد از هفت ماه؟
-به من گفت نیازی نیست دیگه دنبالش باشم…گفت…گفت خودش کار رو تموم کرده…گفت می خواد برگرده پیش محسن
پسر ها وارد کابین آسانسور در طبقه ی همکف شدند.
خانم مقصودی:تو هم به همین راحتی باور کردی؟آررره؟
-…
آسانسور طبقه ی یک را رد کرد…
-آخه خنگ خدااا چرا پی شو گرفتی؟چرا وقتی فهمیدی برگشتی؟چراااا؟می فهمی اگه متوجه بشن پدر اون بچه تویی چه بلایی سرت می یارن؟اصلا اگه اتفاقی برای اون زن بیافته و بدونن که تو اونجا بودی چه جرمی داره؟…هـــــــــــــان؟… .اصلا….اصلا از کجا می دونی با اون شوکی که تو بهش وارد کردی الان زنده است یانه؟
کابین به طبقه ی دوم رسید….
-من فقط رفتم بهش بفهمونم که انقدر خر نیستم که بچه ی منو جای بچه ی یه مرتیکه ی دیگه جا بزنه نه اینکه بُکُشَمِش
کابین به طبقه ی سوم رسید…
-از کجا فهمیدی که بچه ی تویه؟اصلا اون دختربچه ی تو باشه…اخه نفهم با کدوم عقد نامه؟با کدوم ضیغه نامه می خوای ثابت کنی؟….تو دیوونه ای….دیوونه….
کابین در طبقه ی سوم ایستاد…. درب باز شد…
-الهام که از ارتباط ما خبر داشت بهم رسوند که خودش پیشش اعتراف کرده که اون بچ…
-کدوم بیمارستان رسوندنش؟
درب بسته شد و کابین دوباره به طرف بالا حرکت کرد…
-گفت بیمارستان نزدیک خونشون…اسمش(…)بود….برو ببین حالشون خوبه؟
صفحه ی کنار درب آسانسور حالا طبقه ی چهار رانشان می داد…
-ای خداااااا ….من تا کی باید کثافت کاری های تو رو جمع کنم؟….. برم بگم من کیش هستم؟ ..اخه بگم چه نسبتی باهاش دارم؟
داد زد:فقط ببین زنده اس یا مرده همین..
درب آسانسور باز شد وپسر ها با خنده ظاهر شدند..
خانم مقصودی با عصبانیت و صدای بلند غرید:اسم؟ اسم کاملش؟
مرد با صدایی آرامتر گفت:شیرین…شیرین مطیعی
لبخند از چهره ی سه پسرِ حاضر در راهرو پَـــر کِشید…

 

 

 

بیوگرافی نویسنده

مدیر سایت بوستان رمان هستم دانشجوی رشته ی مهندسی عمران از دیار زاینده رود امیدوارم از خوندن رمان های این سایت لذت کافی رو برده باشین

مشاهده تمامی 843 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.


برچسب ها
X بستن
X بستن