بوستان رمان

داستان کوتاه فضای مجازی

داستان کوتاه فضای مجازی ۲۵ خرداد ۱۳۹۴

داستان کوتاه فضای مجازی

 

یه روز توی پارک نشسته بودم فیس پوکمو چک میکردم
یه پسر 5 6 ساله امد گفت عمو یه ادامس میخری ؟
گفتم همرام پول کمه ولی میخای بشین کنارم
الان دوستم میاد میخرم
گفت باشه نشست
بعد مدتی گفت : عمو داری چیکار میکنی
گفتم تو فضای مجازی میگردم
گفت اون دیگه چیه عمو
خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه ی 5
6 ساله شه
گفتم عمو فضای مجازی جاییه که نمیتونی
چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتو اونجا
میسازی
گفت عمو فضای مجازی و دوس دارم منم زیاد
میرم
گفتم مگه اینترنت داری
گفت نه عمو
بابام زندانه نمیتونم لمسش کنم ولی دوسش
دارم
مامانم صبح ساعت 6 میره سره کار شب
ساعت 10 میاد که من میخابم نمیتونم ببینمش
ولی دوسش دارم
وقتی داداشی گریه میکنه نون میریزیم تو اب
فک میکنیم سوپه
تاحالا سوپ نخوردم ولی دوسش دارم
صب خواهرم میره بیرون چون پول نداریم میگن
تن فروشی میکنه ولی نمیفهمم وقتی میاد
خونه تنش سر جاشه
من دوس دارم درس بخونم دکتر بشم ولی
نمیتونم مدرسه برم باید کار کنم
مگه این دنیای مجازی نیست عمو
اشکامو پاک کردم
نتونستم چیزی بگم
فقط گفتم اره عمو دنیای تو مجازی تر از دنیای منه

 

 

بیوگرافی نویسنده

مدیر سایت بوستان رمان هستم دانشجوی رشته ی مهندسی عمران از دیار زاینده رود امیدوارم از خوندن رمان های این سایت لذت کافی رو برده باشین

مشاهده تمامی 843 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.


برچسب ها
X بستن
X بستن