بوستان رمان

داستان کوتاه خیانت

داستان کوتاه خیانت ۱۴ تیر ۱۳۹۴

 

داستان کوتاه خیانت

 

سارا دختری شاد و شیطون بود که با خیلی از پسر ها رابطه دوستی داشت که همیشه لفظ سر زبانش این بود: به خدا واسه اسکولی!
امار دوست پسرهاش 40.50 تایی بود… همیشه هم گوشاشونو میزد و میزاشتشون سر کار…
توی رابطه هاش خیلی پایبند و معتقد نبود. تولد هاشون میرفت عکسهای یادگاری زیادی با هاشون داشت.
هخرچقدر هم که دوستاش بهش اخطار خطر رو میدادن در جواب میگفت: این اداها که از عکس سوء استفاده کنند یا هر کار دیگه قدیمی شده…
چند سالی گذشت…
سارا هم مثل بقیه دخترا ازدواج کرد … اما توی مجلس عقدش متوجه چهره ی اشنایی شد…
کامیار که یه روز با سارا بوده!!!
همون جاء سارا متوجه شد که کامیار برادر کامبیز شوهرش است!
1.2 ماهی گذشت و سارا به روی خودش نیاورد که کامیار رو از قبل میشناخته.
یک روز که سارا توی خونه مادر شوهرش بود کامیار وارد اتاق شد و اون رو تهدید کرد که باید با اون رابطه داشته باشه در غیر این صورت امارش رو کف دست کامبیز میزاره…
بعد از پا فشاری های کامیار سارا به ناچار قبول میکنه…
4.5 سالی از این جریانات میگذره …
یک روز که کامبیز به دلیل سر درد شدیدی که داشته 2.3 ساعت زود تر از حد معمول به خونش بر میگرده…
کامبیز بعد از ورود به منزلش با صحنه ای مواجه میشه که عرق سردی به پیشانیش میشینه و با فریاد کامیار و سارا رو مورد خطاب قرار میده.
بدترین ظربه برای کامبیز این بود که میفهمه بردیا پسر او نیست و نتیجه فساد برادر و زنش بوده است.

 

 

 

بیوگرافی نویسنده

مدیر سایت بوستان رمان هستم دانشجوی رشته ی مهندسی عمران از دیار زاینده رود امیدوارم از خوندن رمان های این سایت لذت کافی رو برده باشین

مشاهده تمامی 843 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.


برچسب ها
X بستن
X بستن