بوستان رمان

داستان کوتاه ترافیک

داستان کوتاه ترافیک ۲۹ تیر ۱۳۹۴

داستان کوتاه ترافیک

 

وقتی از مسافرت برگشتیم ترافیک خیلی سنگینی بود. خسته و بی حوصله شده بودیم و سرمون از اینهمه شلوغی درد گرفته بود. گوشی هامونم دیگه شارژ نداشت و…. خلاصه حسابی کلافه بودیم.
یه دفعه از ماشینی که کنار ما ایستاده بود دختری دوست داشتنی شیشه رو داد پایین و گفت: سلام! اسمت چیه؟
گفتم: علی. تو چی؟
گفت: من شکیبا هستم هشت سالمه این هم خواهرم هستیه چهار سالشه. تو چند سالته؟
گفتم: من هم هشت سالمه.
گفت: میای با هم دوست باشیم؟
گفتم: چه فایده داره وقتی نمی تونیم همیشه دوست بمونیم؟
گفت: تا آآخر این ترافیک که می تونیم؟!
قبول کردم و تا آخر اون ترافیک با هم دوست بودیم؛ باهم بازی کردیم و حرف زدیم و از موقعیتهای کوچولو واسه حخنده و شیطونی استفاده کردیم.
وقتی همه خسته و کلافه بودن من نفهمیدم چه قدر طول کشیده و حس می کردم چه زود این ترافیک باز شد!
سالها از اون روز می گذره و من هنوز هم توی هر ترافیک دنبال شکیبایی می گردم که خنده های مهربونش رو پشت چراغ قرمزهای زندگیم جا گذاشته…..

 

 

 

بیوگرافی نویسنده

مدیر سایت بوستان رمان هستم دانشجوی رشته ی مهندسی عمران از دیار زاینده رود امیدوارم از خوندن رمان های این سایت لذت کافی رو برده باشین

مشاهده تمامی 843 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.


برچسب ها
X بستن
X بستن