قالب وردپرس خرید قالب وردپرس فروشگاه قالب وردپرس قالب تفریحی وردپرس
امروز : سه شنبه ۱۳۹۶/۰۵/۳۱ می باشد.

💙 بخش رمـــــان و کتاب 💙

داستان کوتاه کوزه

داستان کوتاه کـوزه

 

 

خشک بود و تَرَک برداشته. با دو دستانم به ظرافتی که گویی می خواهم جام شیشه یی را بردارم، بلندش کردم و روی میز گذاشتم. تشنه بود و به جرعه آبی سیرابش کردم. پاهایم را آهسته تکان دادم و او را در آستانه سفری نو قرار دادم! چشمانش را بست و دستانم شروع به نوازش کردنش. به خاطر اینکه خشکی دستم آزارش ندهد، مدام با ظرف آبی که در کنارم بود تَرَش میکردم. دستانم را گاه به درونش میبردم و گاه بیرونش را لمس می کردم و پاهایم مدام تکان میخورد! کارش که تمام شد و از حرکت باز ایستاد، نگاهی به خودش که هنوز خیس بود و به دستانم که هنوز خیس بودند، انداخت. کوزه آبِ سفالیی که برای تو درست کرده بودم باید خشک میشد! کوزه را در کوره نهادم تا پخته شود…پخته شود تا تحمل گرمای دستان تو را داشته باشد. همان گرمایی که سالهاست مرا سوخته…!

 

 

مطالب مرتبط

  • مطلب مرتبطی پیدا نشد.

ارسال نظرات

پاسخی بگذارید

آخرین مطالب