قالب وردپرس خرید قالب وردپرس فروشگاه قالب وردپرس قالب تفریحی وردپرس
امروز : چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۱ می باشد.

💙 بخش رمـــــان و کتاب 💙

داستان کوتاه ترافیک

داستان کوتاه ترافیک

 

وقتی از مسافرت برگشتیم ترافیک خیلی سنگینی بود. خسته و بی حوصله شده بودیم و سرمون از اینهمه شلوغی درد گرفته بود. گوشی هامونم دیگه شارژ نداشت و…. خلاصه حسابی کلافه بودیم.
یه دفعه از ماشینی که کنار ما ایستاده بود دختری دوست داشتنی شیشه رو داد پایین و گفت: سلام! اسمت چیه؟
گفتم: علی. تو چی؟
گفت: من شکیبا هستم هشت سالمه این هم خواهرم هستیه چهار سالشه. تو چند سالته؟
گفتم: من هم هشت سالمه.
گفت: میای با هم دوست باشیم؟
گفتم: چه فایده داره وقتی نمی تونیم همیشه دوست بمونیم؟
گفت: تا آآخر این ترافیک که می تونیم؟!
قبول کردم و تا آخر اون ترافیک با هم دوست بودیم؛ باهم بازی کردیم و حرف زدیم و از موقعیتهای کوچولو واسه حخنده و شیطونی استفاده کردیم.
وقتی همه خسته و کلافه بودن من نفهمیدم چه قدر طول کشیده و حس می کردم چه زود این ترافیک باز شد!
سالها از اون روز می گذره و من هنوز هم توی هر ترافیک دنبال شکیبایی می گردم که خنده های مهربونش رو پشت چراغ قرمزهای زندگیم جا گذاشته…..

 

 

 

ارسال نظرات

پاسخی بگذارید

آخرین مطالب